خواهرها ظرفها را شسته بودند
گفتم: (( یعنی عصری من را میبرید بازار؟ مامان که نیست؛ اجازه بگیرم!))
پدر سرش را خم کرد و گفت:)) نه آقاجون؛ همین جا توی حیاط خودمون؛ از این طوطی های سفارت روسیه.))
من ترسیدم؛ هم از مادر و هم از اینکه اگر مادر بفهمد که من هم در این
گناه شریک بودم چه اتفاقی خواهد افتاد….. اما از طرفی دلم غش میرفت تا یک
طوطی برای خود خودم داشته باشم. اما نمیدانم چرا فکر میکردم طوطی پا به
پای من در حیاط راه میآید و با من بازی میکند و دمبهای بلند و زیبایش روی
حیاط به دنبالش کشیده میشود. حتی در یک لحظه به فکرم رسید که باید هر روز
حیاط را بشویم تا دمب طوطی زیبایم کثیف نشود. این بود که پیــه ؛ اخم و
تخم مادر را به تنم مالیدم و از قهر و دعوایش گذشتم و حاضر به شریک جرمیبا
پــدر شاد و خوشحالم شدم.
خواهرها ظرفها را شسته بودند و بعد از کمی کنجکاوی به پچ و پچ؛ من و پدر و
سر به سر گذاشتن با ما؛ هر کدام به سویی به سراغ کار خودشان رفته بودند.
این شد که پدر به من اشاره کرد و هر دو به سمت حیاط رفتیم؛ همچین که پا به
پله اول حیاط گذاشتیم ؛ چشمم به سینی زیبائی که همیشه مادر درون آن برای
طوطی های عزیزتر از جانش تخمه میریخت افتاد و اینکه طوطی ها به آرامیبرای
استراحت وتخمه خوردن ظهرانه یکی یکی سرو کله اشان پیدا میشد. ناگهان شک و
تردید به دلم راه افتاد و نگاه پشیمانی به پدر انداختم. اما ذوق و شوق
بچه گانه پدر و لبخند پهنی که روی لبهایش بود دوباره شــوق طوطی داشتن را
در دلم انداخت.
به آهستگی از حیاط به آشپزخانه که چند پله پائین تر از حیاط بود رفتیم و
پدر سبد بزرگی پیدا کرد و یک ملاقه بزرگ و دسته بلند را که همیشه مادر
موقع نذری کشیدن از آن استفاده میکرد برداشت. آهسته و آرام به حیاط
برگشتیم و پدر خیلی با احتیاط یکی از طنابهای بند رخت را باز کرد. من هم در
تمام لحظات با دولا دولا راه رفتن و بی سرو صدا بودن؛ با پـــدر همدستی
میکردم.
پدر سینی تخمه طوطی ها را به صورتی نا آشکار با پا آرام آرام تا وسط
حیاط جلو برد و آبکش را کجکی جلواش نگه داشت و با قراردادن ملاقه به شکل
پایه برای آبکش؛ سایبان زیبایی به شکل هشت روی سینی زد و در آخر طناب بند
رخت را هم به پائین دسته ملاقه گره زد و سر طناب را باز کرد و هر دو دست در
دست رفتیم پائین پله های آشپزخانه و قایم شدیم.
چند دقیقه ای که گذشت صدای پرواز و فرود طوطی بزرگ به گوش رسید ؛ طبق
معمول در حیاط نشست و شروع به بررسی اوضاع و احوال امنیتی حیاط کرد. من و
پدر هم از پائین پله ها سرک کشیده بودیم و نگاهش میکردیم. کاملا ” معلوم
بود که طوطی بزرگ حس بدی دارد و در حیاط احساس ناراحتی میکند.چند قدم به
سینی تخمه ها نزدیک میشد و باز عقب میرفت؛ کمیگردنش را کج میکرد و نگاه
چپ چپی به آبکش و ملاقه میکرد ومثل یک آدم متفکر و بزرگ به اطراف نگاه
میکرد؛ انگار که میخواست مچ کسی را بگیرد. کم مانده بود با یکی از دستهایش
چانه و پیشانی اش را هم بخاراند !!!!!
ناگهان با کشیدن یک جیغ بلند؛ پرواز کرد و رفت. من و پدر هر دو سرک کشیدیم؛
دیدیم با زرنگی تمام رفته و روی لبه پشت بام نشسته و با دقت به حیاط نگاه
میکند. پدر خیس عرق شده بود؛ هم از ترس اینکه نکند طوطی برود و بر نگردد و
هم از ترس اینکه نکند مادر برســـد و کار به انجام نرسیده باشد.
آهسته گفتم: ((نکنه مامان الان بیاد؟))
پدر در حالی که عرق پیشانیش را پاک میکرد؛ آهسته جواب داد: (نه آقاجون
یادت نیست خودمون که میریم زودتر از ساعت پنج و شش بر نمیگردیم؛ حالا
مادرت تا بازار شاه عبدالعظیم را بار نکنه با خودش نیاره که نمیآد.) و
برای اینکه شوق از دست رفته من را برگرداند دوباره گفت:(( تازه میخواد برای
دختر ته تغاریش هم شکر پنیر بیاره… راستی میدونی طوطی ها عاشق شکر
پنیرند؟ آنوقت تو میتونی از شکر پنیرهات به طوطی قشنگه هم بدی. باشه؟))
و باز این حرفها چنان مرا به شـوق آورد که نـگو! بخصوص نام زیبای ” طوطی
قشنگه “. در همین لحظه صدای فرود آمدن یک پرنده به گوشمان خورد؛ آهسته سرک
کشیدیم. بعله خودش بود همان ” طوطی بزرگ ” که باز برای سر و گوش آب دادن
آمده بود. بسیار باهوش و زیرک بود؛ هنوز هم هر وقت لغت زیرک به گوشم
میخورد به یاد این طوطی دانا میافتـــم. به نظرم میآمد که طوطی بزرگ دو
دستش را به پشت کمرش گره کرده و مشغول بررسی اوضاع و احوال حیاط است. کاملا
مثل یک کارآگاه به نظر میرسید؛ باهوش تمام؛ دور و اطراف سینی تخمه ها
و سبد مشکوک روی آن ؛ قدم میزد و ناگهان به سمت چپ یا راست نگاه میکرد.
انگار میخواهد بگوید:(( آهان وایستا گرفتمت)). خلاصه معلوم بود کلافه و
نگران است. کم کم ما هم داشتیم کلافه میشدیم؛ کمرم از نشستن روی پله های
آشپزخانه درد گرفته بود؛ پاهایم گز گز میکرد….
در همین لحظه طوطی بزرگ به زیر سبد نزدیک شد و یک تخمه برداشت و به بیرون
از سبد فرار کرد؛ تخمه را نخـورد و انداخت؛ باز به اطراف و بخصوص به سبد
نگاه میکرد. خلاصه بعد از چند بار رفت و برگشت ؛ شروع کرد به صدا کردن
بستگان و فامیل.
